آن قدر به طلسم اين عشقهای پوشالی چشم دوختم، آن قدر به تك تك عاطفه ها شك كردم، آن قدر آينه دلت را شكستم كه حرفهاى دلم براى تو و حرفهاى دلت براى من باور كردنى نيست.من پر از مهتابم، تو پر از باران! من پر از دلهره عشق تو و تو پر از اطمينان دوست داشتن من! بيا تا يك لحظه به چشمهاى هم فكر كنيم.بيا در مجاورت اطلسى ها فقط از " بى هم بودن " بترسيم، نه اينكه از " با هم بودن "حرف بزنيم. دوست داشتن را به من ياد بده و پاي حرفهايت را امضاء كن.
گل من!براى تو كه از لحظه هايت جز پوپكهاى مشكي چيزى ندارى و چشمهايت پر از غصه قصه اى شده كه كنار اسكله ى خورسيد برايت نوشته اند، براى تو كه از خاتمكارى شعرهاىمهتاب به پولكهاى صورتى خنده ى نرگسى كوچ كرده اى كه دل به دلت سپرده، براى تو كه همراز همزاد اركيد ها شده اى، بگذارنفسهايم را به پرستشگاه اشتكهايت بفرستم و از تن پوش صدايت لبريز شوم. تو كه تا ارتفاع گلهاى شقايق صدايم مى زنى، به آستانه مهتاب دلت،گريه شبهايت را ببخش تا ستاره هايم را فدايت كنم. روي گونه خط كشى شده روزها آرزويم مى كنى و تمنّاى يك لبخند من، نجواى لبهايت شده. با دلهره گفتى: دوستم بدار! و من دلم لرزيد. كسى گفت : دوستش دارى، انكار نكن. ترسيدم اگر حرفهايت صداى عشقم را بشنوند ديگر عاشقانه نباشند، ديگر براى با من بودن نميرى و ديگر اشكهايت، كه چقدر عاشقانه دوستشان دارم، سهم حرفهاى من نشوند. بيا براى نيامدنها دل بسوزانيم و حسرت نبودنها را نخوريم. بيا از خنده هايى بگويم كه اشك را نمى فهمند و اشكهايى بريزم كه سرشار از خنده باشند. بيا از تنش نفسهاى هم رها شويم و آبى آرامش را به سرخي ثانيه ها ببخشيم تا پر از بنشه شويم. بيا به دستهاى هم مجال گرم شدن بدهيم و بگذاريم ديوارها از حسرت گرمى قلبهايمان يخ بزنند. بيا به گوشه ى يك شب بى سحر اعتماد كنيم. بيا كمى زندگى كنيم و يك بار بدون هم و براى هم بخنديم.

